تبليغاتX
درنا

شست و شو!

http://www.ww2incolor.com/d/2462-2/p013382.jpg

حرکت!

http://www.ww2incolor.com/d/853-2/p013399.jpg

باقی تصاویر "در ادامه مطلب"


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 4:49 توسط احسان |

http://bligbi.com/wp-content/uploads/2008/09/albert-einstein.jpg

در میان هر مشکل، یک فرصت نهفته است.

آلبرت انیشتین


نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:48 توسط احسان |

خیلی وقته اینجا رو آپ نکردم. ولی گفتم شاید بیای بهم سر بزنی دوست قدیمی و مهربون... خوش اومدی...

http://z.about.com/d/goeurope/1/0/T/q/1/tuscany-flower-pictures-bagnone-1.jpg

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:52 توسط احسان |


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

                                                                      ویکتور هوگو

http://wwwdelivery.superstock.com/WI/223/1397/PreviewComp/SuperStock_1397R-68089.jpg
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:28 توسط احسان |
http://wwwdelivery.superstock.com/WI/223/1612/PreviewComp/SuperStock_1612R-7813.jpg
هیچ زنی از خواب بیدار نمی شه بگه خدایا من امروز خودم رو گیر نمیندازم
ولی ممکنه بگه:الان برای من موقع بدیه
یا اینکه من فقط یه کم زمان می خوام
یا من الان واقعا سرم به کارمه
باورت می شه؟
ولی همه ماجرا اینه که داره بهت دروغ می گه...برای همینه!
الان زمان بدی برای اون نیست
اون زمان لازم نداره
ممکنه سرش مشغول کارش باشه...
ولی کلا منظورش اینه که:
فعلا از من دور شو
یا احتمالا: بیشتر تلاش کن احمق!
مسلما اون نمی خواد به شما دروغ بگه... چون اون آدم خوبیه
نمی خواد احساس شما رو جریحه دار کنه
برای همینه که بهانه می یاره!
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:37 توسط احسان |

میرعماد حسنی قزوینی (۱۵۵۴-۱۶۱۵ میلادی) خوشنویس پرآوازه و از سرآمدان هنر خوشنویسی ایرانی به‌ویژه در خط نستعلیق است. میرعماد خود را از سادات حسنی می‌دانست و از این رو، رقمِ امضایش «میرعماد حسنی» بود.
بايد اذعان داشت ميرعماد يك شخصيت فراكشوری است كه مسلماً صاحب پربارترين آثار هنری برای ايران است. آثار مير گواه اين مطلبند كه مير به دو اصل نهايی تز اصول دوازدهگانه حوشنویسی یعنی شأن و صفا، رسيده است. خط مير دارای چنان زيربنای محكمی است كه حتا در زمان حیانش تأثير فراوانی بر معاصرين خود داشت و همینطور پس از وی چندین قرن خوشنویسان از روی قطعاتش مشق کرده‌اند هر چند هیچکدام نتوانستند به جایگاه او دست یابند. مير عماد هنرمندی آزاده، بلند نظر و وارسته بود و هنر را براي نفس هنر دوست ميداشت و با شاگردان خود چنان بود كه آنان از عالم استاد و شاگردی قدم فراتر نهاده و روابط مريد و مرادی يافته بودند و حتّی بعضی برای مير جنبه ظهور كرامات نيز قائل شده‌اند. مير صدها شاگرد برجسته تعليم و تربيت نمود كه هر كدام نام‌آورانی شدند كه نام و هنرشان پشتوانه فرهنگ كشور ايران است. افزون بر خوشنویسان ایرانی مقلدان خط ميرعماد در میان خوشنویسان عثمانی و هند فراوان بوده‌اند.
میرعماد با پالایش خطوط پیشینیان و زدودن اضافات و ناخالصی‌ها از پیکره نستعلیق و نزدیک کردن شگرف نسبت‌های اجزای حروف و کلمات، به اعلا درجه زیبایی یعنی نسبت طلایی رسید و قدمی اساسی در اعتلای هنر نستعلیق برداشت. با بررسی اکثریت قاطع حروف و کلمات میرعماد متوجه می‌‌شویم که این نسبت به عنوان یک الگو در تار و پود حروف و واژه‌ها وجود دارد و زاویه ۴۴۸/۶۳ درجه که مبنای ترسیم مستطیل طلایی است، در شروع قلم گذاری و ادامه رانش قلم، حضوری تعیین کننده دارد. این مهم قطعاً در سایه شعور و حس زیبایی‌شناسی وی حاصل آمده، نه آگاهی از فرمول تقسیم طلایی از دیدگاه هندسی و علوم ریاضی. میرعماد این نسبت‌ها را نه تنها در اجزای حروف بلکه در فاصله دو سطر و مجموعه دو سطر چلیپاها و کادرهای کتابت و قطعات رعایت می‌‌کرده‌است. وی چلیپانویسی و قطعه‌نگاری را به مرتبه یک فرهنگ ارتقا داد و به عنوان هنری مستقل از کاربرد خط نستعلیق در قاب تاریخ نشاند.

زندگی

تولدش سال 961 در قزوين و مرگش 1024 بوده از خاندان بزرگ سيفی قزوين بود كه نامش را به روايتی «محمد» گذاردند كه بعدها به «عمادالملك» و «ميرعماد» مشهور شد و شهرت وی سراسر ممالك گيتی را فراگرفت. نسبت او چنانكه در دست‌نويس‌هایش مشاهده می‌شود از سادات بلند مرتبه حسنی بوده و جد او از كاتبان و كتابداران دوره صفوی در قزوين بوده است.
در كودكی، در قزوين به تحصيل علوم و مبانی خوشنويسی در نزد استادانی چون عیسی رنگ كار و مالك ديلمی پرداخت و در جوانی برای تكمیل هنر خود به تبريز مسافرت كرد و از تعليمات استاد مشهور زمان ملاّ محمد حسين تبريزی بهره گرفت. می‌گويند ميرعماد روزی قطعه‌ای از خط خود را به استاد نشان داد ،استاد فرمود: "اگر چنين توانی نوشت بنويس وگرنه قلم فرو گذار." مير گفت خود نوشته‌ام، استاد روی او را بوسيد و خط او را روی چشم گذارد و فرمود امروز استاد خوشنويسان هستی و او را از شاگردی بی‌نیاز دانست.
ميرعماد مدتها از روی آثار استادان ديگری همچون بابا شاه اصفهانی و سلطانعلی مشهدی بخصوص میر علی هروی مشق كرد و از ميان هزاران خوشنويس كه در مدت شش قرن قبل از وی خودنمائی كرده‌اند سرآمد همه شد و حدّ اين هنر را به سر حد اعجاز و كمال آن رسانيد و در اين هنر به جائی رسيد كه رونق ديگر استادان را شكست.
میرعماد از تبریز به عثمانی و حجاز رفت و سپس به ایران بازگشت. مدتی در خراسان و هرات به کاتبان کتابخانه‌ی فرهاد خان قرامانلو، از امرای لشگریان شاه ‌عباس، پیوست. پس از قتل فرهاد خان به قزوین آمد و در 1008 قمری به اصفهان رفت. عباس دوم دوازده سال بود که به تخت نشسته بود و صفویه در اوج قدرت و شوکت به سر می‌برد. از این رو، هنرمندان و صنعتگران راهی اصفهان می‌شدند تا از نظر مادی و معنوی ترقی کنند. میرعماد نیز عریضه‌ای به نستعلیق در مدح شاه نوشت و برای او فرستاد. شاه را خوش آمد و او را به دربار فرا خواند.
مير با توجه به‏اسامى شهرها كه در قطعات و كتابهايى كه نوشته آورده است و سندهاى قديمى، او به ‏حلب، دمشق، عثمانى و حجاز مسافرت كرده و احتمالاً به زيارت مكه معظمه نيز نائل شده‏است و در داخل ايران به اصفهان، قزوين، سمنان، دامغان، طبرستان و خراسان سفر نموده است‏.
میرعماد تغییراتی در قواعد نستعلیق به‌وجود آورد. خط او به حدی متعالی شد که گفته می‌شود هنوز نظیری برایش سراغ نکرده‌اند. او شانزده سال در اصفهان اقامت کرد. شاگردان بسیاری را آموزش داد و آثار فراوانی از خود به جا گذاشت. میرعماد از مقربان بارگاه شاه عباس بود و همین حسادت کسانی را برانگیخت. از جمله علیرضا عباسی (با رضا عباسی اشتباه نگیرید، آن یکی نقاش بود و این یکی خطاط) به بدگویی از میرعماد نزد شاه پرداخت و او را سنی ‌مذهب معرفی کرد. میرعماد از چشم شاه افتاد و روز به روز با نیش و کنایه‌ی بیشتری با شاه سخن گفت. خشم شاه عباس روزبه‌روز از کنایه‌های میرعماد و سعایت عباسی بیشتر شد و سرانجام مقصود بیک قزوینی، رئیس ایل شاهسون قزوین را بر آن داشت که به معاونت اراذل و اوباش بر سرش بریزند و در تاریکی شب هنگامی که میر به حمام می‌رفت. او را بکشند.گفته می‌‍شود از آن‌جایی که میر مورد غضب شاه بود تا چند روزی کسی جرئت نداشت جنازه اش را جمع کند و به خاک بسپارد. سرانجام ابوتراب خطاط اصفهانی از شاگردانش چنین کرد.
البته به دلایل مختلف از جمله هنردوستی شاه عباس و بلندطبعی علیرضا عباسی دخالت او در قتل میر را یک ‏افسانه بزرگ ساختگى دانسته‌اند كه در هيچ يك از منابع قديمى اشاره و ثبت نگشته ‌است.
وقتي خبر قتل مير به جهان منتشر شد موجب تاسف و تأثر هنرشناسان گرديد. جهانگير پادشاه هند نامه‌ای به شاه عباس نوشت که چرا ميرعماد را به من ندادی كه در مقابل به وزنش جواهر بدهم.
مزار او اکنون در اصفهان است. مرگ او به سال 1024 در شصت و سه سالگی زندگی‌اش اتفاق افتاد.

آثار

از میر عماد آثار خطی فراوانی به صورت مرقع یا «قطعات متفرقه» به جای مانده است که زینت بخش موزه‌های معتبر ایران و جهان و مجموعه‌های شخصی است. برخی از آثار او اکنون به موزه‌ی خوشنویسی قزوین واقع در کاخ چهلستون منتقل شده‌اند.اخیرا به همت هنردوستان ایتالیایی و آمریکایی مجموعه نفیسی از آثار میرعماد حسنی چاپ شده است و به همت موزه متروپولیتن نیویورک در دسترس علاقه مندان خط ناب نستعلیق ایرانی قرار گرفته است. آثار ميرعماد در «مرقع ‏سن‏پطرزبورگ» يعنى همان مرقع ميرزا مهدى خان منشى نادرشاه، كه احتمالاً در سالهاى انقلاب ‏مشروطيت كتابخانه سلطنتى ايران آن را به روسها فروخته است، دیده می شود. این مرقع اخیرا به طور کامل چاپ شده و صفحاتی از آن به نام «کرشمه ساقی» در ایران انتشار یافته‌است. رساله بابا شاه اصفهانی نیز به خط اوست.


http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/a/a8/Mir_Emad_hassani.jpg/300px-Mir_Emad_hassani.jpg
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 3:1 توسط احسان |
انشاء زير را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانيد

ما حيوانات را خيلي‌ دوست داريم، بابايمان هم همينطور.ما هر روز در مورد حيوانات حرف مي‌زنيم ، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي‌ با ما حرف ميزند از حيوانات هم ياد مي‌کند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ توله‌سگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم ميگويد؛ کره‌خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پيشا وقتي‌ ما با مامانمان و بابايمان ميرفتيم خون عمه زهره اينا يک تاکسي داشت ميزد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت: کور باباته يابو، پياده ميشم همچين ميزنمت که به خر بگي‌ زن دايي, بابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي‌ آقاهه از بابايمان خيلي‌ گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
    
ما تلوزيون را هم که خيلي‌ حيوان نشان ميدهد دوست ميداريم، البته علي‌ آقا شوهر خاله‌مان ميگويد که تلوزيون فقط شده راز بقا، قديما همش گربه و کوسه نشون ميداد. ما فکر مي‌کنيم که منظور علي‌ آقا کارتون پينوکيو باشه چون هم توش گربه‌نره داشت هم کوسه هم پينوکيو که دروغ مي‌گفت.

فاميلهاي ما هم خيلي‌ حيوانات را دوست دارند، پارسال در عروسي‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطي‌ مرغ‌ها، شوهر خاله‌مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خيلي‌ بازي کرديم ولي‌ بعدش شوهر خاله‌مان همان وسط سرشان را بريد! ما اولش خيلي‌ ترسيديم ولي‌ بابايمان گفت چند تا عروسي‌ برويم عادت مي‌کنيم، البته گوسفندها هم چيزي نگفتند و گذاشتند شوهر خاله‌مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نيامد. ما نفهميديم چطور دردشان نيامده چون يکبار در کامپيوتر داداشمان يک فيلم ديديم که دوتا آقا که هي‌ ميگفتند الله اکبر سر يک آقا رو که نمي‌گفت الله اکبر بريدند و اون آقاهه خيلي‌ دردش اومد. و ما تصميم گرفتيم که هميشه بگيم الله اکبر که يک وقت کسي‌ سر ما را نبرد.

ما نتيجه ميگيريم که خيلي‌ خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنيم و آنها را در تلوزيون ببينيم در موردشان حرف بزنيم و نميدانيم اگر در ايران به دنيا نيامد بوديم چه غلطي بايد ميکرديم.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 6:54 توسط احسان |
خرد و خلاقیت بزرگمهر

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید». شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند كه دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر كدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود.» و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلهء بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت كه باجگزار ایران باشد.

 
30 مهره  :  نشان گر 30 شبانه روز یک ماه
24  خانه  :  نشان گر  24 ساعت شبانه روز
4 قسمت زمین  :   4 فصل سال
5 دست بازی :  5 وقت یک شبانه روز
2 رنگ سیاه و سپید  : شب و روز
هر طرف زمین 12 خانه دارد :  12 ماه سال
تخته نرد  :  کره زمین
زمین بازی  : اسمان
تاس :   ستاره بخت و اقبال
گردش تاس ها : گردش ایام
مهره ها:  انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی ) 
برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها 
 
اعداد  تاس  :
 
1 : یکتایی  و خداپرستی
2 : اسمان  و زمین
3 :  پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک
4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب
5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد
6 :  شش روز افرینش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:28 توسط احسان |

نام نویسنده حداقل برای من ناشناس است.اما حرفهاش خیلی زیباست

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...

شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح تو را از تقویم زندگی خط بزند...

از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در این دوره، شادی هایمان جنس " مصنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگزار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ...  . با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم... . یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"!

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیچ جای دیگربرای کسی هدف نیستند...

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل (......) اوست...

در این جهان سوم کسی را نداری که به تو بگوید زندگی خودت را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید، "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:8 توسط احسان |

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی:

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخت ترین و موفق ترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .
من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! ...

(به قسمت ادامه مطلب مراجعه کنید)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:26 توسط احسان |

چه درد آور است وقت ظاهر و پول و شهرت تبدیل به ارزش می شود.

چه زجر آور است وقتی نماز و دعاها تبدیل به یک عادت می شوند.

چه درد آور است وقتی انسان خدا را فراموش کند و گمان کند پول و خانه شخصی و ... از لیاقت خودش است.

چه سخت است وقتی می خواهی راه راست را بروی در میان هزاران راه کج و معوج.

چه سخت است وقتی حماقت در جامعه ای ارزش شود و شخصی به خاطر فکر کردن، مورد تحقیر و تمسخر دیگران قرار می گیرد!

چه دردآور است وقتی جامعه برایت ارزش ها را تعیین می کند.

چه سخت است وقتی ارزشی که هدفش رسیدن به آخرت است، وسیله ای برای رسیدن به دنیا شود!

چه سخت است وقتی بت پرستی ارزش شود و پیامبر به ارزش بالاتری فکر می کند.

چه تلخ است فریاد تنهایی علی(ع) در چاه.

چه سخت است انسان بودن، چه دردآور است در میان انسان نماها زندگی کردن.

چه دردآور است قصه تاریخ که همواره تکرار می شود.


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 3:49 توسط احسان |
سپتامبر ۱۹۱۴.

ارتشهای آلمان بریتانیا و فرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک با هم میجنگیدند.شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.در ارتش آلمان یکی از سربازان که سابقهء خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه های دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می آیند و بسوی ارتش آلمان میروند.آنشب سربازان ۳ ارتش در کنار هم شام میخورند و کریسمس را جشن میگیرند ولی هر ۳ فرمانده توافق میکنند که از روز بعد صلح شکسته شود و جنک را از سر بگیرند!



صبح روز بعد دست و دل سربازان برای جنگ نمیرفت.شب قبل آنقدر با دشمن رفیق شده بودند که بی خیال جنگ شدند و از پشت خاکریز برای هم دست تکان میدادند!چند ساعت که گذشت باز هم پرچمهای سفید بالا رفت و پس از گفتگوی ۳ نماینده ارتشها تصمیم بر این گرفته شد که برای سرگرم شدن با هم فوتبال بازی کنند.آنها آنقدر با هم رفیق میشوند که با هم عکس میگیرند و حتی آدرس خانه های خود را به همدیگر میدهند تا بعد از جنگ به کشور های هم سفر کنند!کار به جایی میرسد که این ۳ ارتش به هم پناه میدهند و ...
تنها چیزی که باعث میشود تا قضیه لو برود متن نامه هایی بود که سربازان برای خانواده هایشان فرستاده بودند و به آنها اطمینان داده بودند که اینجا از جنگ خبری نیست!


سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از این نامه های سربازان را در یک حراجی به قیمت ۱۵هزار یورو میخرد .پل مک کارتنی هم در ویدئوی یکی از کارهایش به این اتفاق ادای احترام کرده و سال ۲۰۰۵ هم کریستین کاریون با استناد به مدارک این اتفاق فیلمی بنام "کریسمس مبارک"میسازد که اسکار بهترین فیلم خارجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش درآمد.

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:56 توسط احسان |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ehsan2004

احسان

ehsan2004

http://ehsan2004.blogfa.com

درنا

درنا

درنا

زندگی درنا پر است از عشق؛ پر از شور؛ پر از زیبایی

درنا

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog